X
تبلیغات
دنیای رویایی
دنیای رویایی
قالب وبلاگ
18 روز ديگه يكسال ميشه ك از آخرين پستم ميگذره يعني اينقد درگير بودم كه وقت نكرده بودم بيام يسر كوچولو بزنم زندگيم خيلي پرمشغله شده گاهي فك ميكنم بزرگتر از اون سني ام كه هستم و اين اصن خوب نيست!!البته با بعضي بچه بازيام كه هنوزم نميتونم كنترلشون كنم خودمو لو ميدم...

تقويم 92 رو ورق ميزنم حداقل ي چيزايي نوشتم 

 وقتي تو ميروي

      بودنم را در برابرم ميگذارم

 وقتي تو ميروي...اينگونه ميشود...تنهايي ام را

                                          دلگرفتگي هايم را.... 

                                             شب زنده داري ميكنم...

 وقتي تو ميروي

             وقتي تمام من از تو پرشود..

             وقتي كه ميروي هم با تو آرام ميشوم

             بودنم را باخودت پركن...رفتنت را تحمل ميكنم

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 18:58 ] [ رویا ] [ ]

از روز ششم بعد از مردنت می نویسم

از روز ششم بعد از مردنت که یادهای شادی را که برای همدمانت ناتمام مانده مرور می کنند و دردهای التیام نیافته ای را که باقی مانده .

از زمانی می نویسم که می گفتی همه چیز به خودت مربوط است ولی اکنون تمام چیزها راجع به تو به من مربوط است حتی اینکه تنت را کجا باید بگذارم!!!!

از آن روزهایی می نویسم که باران می آمد،از آن روزهایی که صورتک شادی را به من دادی و فهمیدم که نباید کسی بداند.....

از خنده هایی که می شد،از لذت هایی که بود،از راه های چاره ای که نمی دیدی و با ترسی بچگانه فاصله ها را ذره بینی می دیدم و هنوز با گذشت همه ی این سالها هرگز نفهمیدم چرا نمی خواستی مرا به سیاره ی خودت راه بدی؟!!!!

حالا خانه ی تنهایی هایم را روی سنگ قبرت بنا می کنم و جاده ای که به قبرستان می رساندم را علامت گذاری می کنم تا هیچوقت از یاد نبرم تو را که بعد از مردنت با من زندگی کردی.

بعد از مردنت هم آغوشم بودی و این یعنی روز ششم بعد از مردنت که دانستم وسیله ای را که مرا به سیاره ی تو می رساند...

مردنت دردها را ،فاصله ها را بلعید و حالا نزدیک تر از تو در آن سیاره زندگی می کنم.

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 19:37 ] [ رویا ] [ ]
فاصله عشق و نفرت آنقدر کوتاه است که نمی توانی تصورش را بکنی!!

فکرش را بکن کسی که خیلی دوستش داری برود به سمت همان چیزی که خیلی ازش نفرت داری.مرزی که می ماند همان فاصله کوتاه است و چه دردناک است مرزی که لمسش می کنی!

[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 23:38 ] [ رویا ] [ ]
بچه که بودم آرزوهای عجیبی داشتم....یادم میاد آرزو داشتم که  سقف تختم کنترل داشته باشه که وقتی شب روی تختم دراز میکشم با یک دکمه سقف باز بشه و بتونم آسمون و ستاره هاشو ببینم....ای عجب دورانی بود آرزو داشتم یک روزی از توی باغچه خونه یک گنج پیدا کنم!!!!

یک بار توی باغ زیر درخت کاج یکی از اون کاجای خوشگل کاشتم فکر میکردم تا وقتی بیست سالم بشه اونجا حتما یک درخت کاج دراومده!!!!

بعضی وقتا فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم چه قدر کارای زیادی انجام میدم!!!

اینارو گفتم که فقط به خودم اثبات بشه یک زمانی آرزو داشتم!!یادمه اون موقع ها میگفتن آرزو بر جوانان عیب نیست....الان دیگه من همون جوونه ام اما فهمیدم اون جمله یکجورایی ایراد داره پس فک کنم باید اصلاح بشه من ترجیح میدم ب جاش بگم:آرزو مال بچه هاس جوانان یک فکری به حال خودشان بکنند چوت الان آرزو هم قیمتی دارد اگر پولش را داری بیا جلو آنهم به دلار اگر نه همانطور زور بزن تا خسته تر شوی.

[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 22:19 ] [ رویا ] [ ]
بعضی وقتا به خاطر اجرای نقش کمرنگ خودت تو جامعه ای که هرروزه اکثر مردماش نقش های پررنگ خاصی بازی میکنن احساس شرمندگی میکنی انگار تو آفریده شدی برای پافشاری در برابر عقده هایی که باعث زیست طبیعیه عده ای از ما بهترون میشه!!!

آهای عده ی از ما بهترون چند وقت پیش روزی رو میدیدم که شما نشسته اید و پشیمونید طوری که سودی نداره!!!اما الان در همین برهه زمانی به شما تبریک میگم چونکه  نه تنها اون روز رو نمیبینم بلکه روزی رو می بینم که همانهایی که همیشه نقش مقاومت رو بازی کردن همچنان همون مقاومت ایی هستن که با ولتاژهای گوناکون مدارا میکنن انگار مدام شارژ می شوند آنهم با روش القایی!!!!

یکی بیاید دست مرا بگیرد و رویم را به سمت همان نقطه ی روشن مبهمی بگیرد که امید واهی به آدم می دهد!!همان نقطه ای که با خاموشی اش مرگ این مقاومت ها حتمی می شود اما هرگز نباید طبیعی جلوه کند.

مقاومت ها مقاومت کنید اما نه به هر قیمتی بترسید از آنکه خیلی گرانتر از آنچه میپندارید تمام شود!!

[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 0:6 ] [ رویا ] [ ]
به یاد می آورم

 حرکت می کردم

سریع و سردرگم

و اکنون که توفقی آزاردهنده رسیده است...

به یاد می آورم

زمانیرا که شروع کردم بازی را با حرکتی بچگانه

و از سر شیطنتی بی جا و حرکتی ناشیانه

و اکنون

 نه انگیزه ای و نه هدفی برای ادامه و تمام کردنش ....

و می دانم

 چیزی نمی گویم زیرا میدانم که کسی درک نمی کند زنجیری را که راه نفس کشیدنم را بسته است!

دیگر به یاد نمی آورم نه حرکاتم را و نه احساسی

تنها به خاطر دارم حماقت هایی که از سر افکار مثبتی بود که دیگر فاسد شده و بی اعتبار

دنیای ما همین است شادهای احمقی که دیریا زود می فهمند بازی را باخته اند به هیچ

و این سرانجام جاییست که درست ها کنار غلط ها می سوزند به هیچ .....

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 23:17 ] [ رویا ] [ ]
خدایا به نظر کافی نیست!!چقدر نگران مخلوقات هستی و اعمال و کردارشان!!

چقدر آیات و واجبات و مستحبات....نگرانی از اینکه مخلوقی دستی از پا خطا کند!!

 نگرانی برای خلق کردن واجب تر نیست،برای اینکه اشتباه مخلوقی که آفریدی خلقی را به اشتباه اندازد.من نمی دانم چند نفر نگران خلقی هستند که نمی دانند اشتباه کدامست.. در حالیکه دائما می گویند  خدایا شکرت

                                  گاهی نادانی بهتر است از شکی است که اعتقاد آدم را بلرزاند.

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 22:56 ] [ رویا ] [ ]
بعضی وقتا اینقدر همه چیز باهم اتفاق می افته و یکهویی که آدم گیج میشه!!! شده تا حالا احساس کنین که زندگیتون پاشو گذاشته رو گاز و اجازه نمیده شما تصمیم بگیرین!!!یک همچین حالتی شدم من این روزا گیج و نمیدونم چی داره میشه!!!!

یک حالت هیجان انگیزی که همیشه میخاستم !!!اما حالا از کنترل خودم خارجه فقط امیدوارم خودش حواسش باشه چون اصلا حوصله نگرانی واسه چیزایی که یکهویی داره میشه ندارم!!

[ شنبه هفدهم تیر 1391 ] [ 1:39 ] [ رویا ] [ ]

ناپایداری احساسی=دلم میخواد زودی بگذره الان ببینم هنوزم هیچی نیستم!!!
اما مطمئنم همین دیروز دلم می خواست یا برگردم چندسال قبل و یا اینکه اینقد زود نگذره:(
تعلیق هویت اعصاب ضعیفم رو به بازی گرفته.از پسش برنخواهم آمد عاقبت.....

اینقد از این حس هایی که ازشون متنفرم بدم میاد که وقتایی که میاد سراغم خودکشی بهم چشمک می زنه و با بدجنسی حرصمو در میاره!!!

امروز بعد از چند ساعتی که به سقف تخت دوستم یا زیر تخت خودم نگاه کردم با مربع هایی لرزان و پتویی که به خاطر روزای بی حوصلگی از سمت چپ تختم آویزون میشه به این نتیجه رسیدم که خدا واسه بعضی آدما وقتشو تلف کرده....حالا واستاده با تماشا کردن اونا به چی فک میکنه واقعا؟؟!!!

یکی مثل ابی خواننده میتونه بشینه با خدا چایی بنوشه یکی واسه رقابت شیطون می پرسته یکی اینقد غرق این مسایل خدایی میشه که فک میکنه خدا عاشقشه و این جور چیزا....اما یکی دیگه میاد که میبینه ساعتا نشسته که چایی یخ زده و شیطون رفته و عشقی هم نمونده و آخر سر تنهایی میره....کاش حداقل میدونست کجا باید بره!!!!

این تک بعدی مغزایی که همه رو با خودشون مقایسه میکنن آدما واسه چیزای متفاوت غصه میخورن اینه که میترسی کسی ببینه و فکر دیگه ای کنه.....حالا معنی شعر قمیشی یکجور دیگه ای که خنده دار نیست...با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم!!!

[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 21:57 ] [ رویا ] [ ]
یک سری چیزا رو اجازه ندارم بگم یعنی بهم اجازه ندادن خب اما خیلی اگه میشد بگم باحال بود و خنده دار البته یکم که میتونم بگم خوب ما یک جایی رفتیم که هم تو راه خوش گذشت هم خود اونجایی که نمیشه بگم..یکی از بهترین روزای ۲۱ سالگی که داره تموم میشه

این روزا حرصمو درمیاره که اینقد زود میگذره

 

[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 23:19 ] [ رویا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آدمیزاد بی غذا ، دو ماه دوام می آورد ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ بی "وجـــدان" ، خـیلی.. متاسفانه خیلی !
امکانات وب
فروش بک لینک