دنیای رویایی
قالب وبلاگ
اندكي دير شده است براي گفتن ،مي نويسم تا هروقت وقتش رسيد بخواني شايد نبايد گفته شود اما زودتر خودم را خلاص كنم بهتر است هربار فكر گفتنش به سرم زد انگار فشارخونم به 1000 مير سيد احساس تلخي همراه با دلشوره عجيب نفسگير هر چه به فكرت برسد همان يك قانون نغز شده ،يك نبايده بايدي ،يك استرس هميشگي كه مبهم است،اغراق تشنج آور،ترس هضم نشده هر چه به ذهنت برسد همان......ته ته ته قايم موشك بازي دائمي خسته كننده كلمات كلمات هم نمي تواند و اين ها همه ي چيزي بود كه تتوانسم اصلا خودت بيا بگو ،چرا هميشه من جوركش باشم!!! بيا جلو قبل از اينكه وقت رفتنت باشد بيا نشان بده مي فهميدي.. بيا مردانه بجنگيم سرو صدا راه بيندازيم تو داد بزن من داد بزنم تو بزن، قول ميدهم نميزنم اما بگذار فقط داد بزنم ...احساسم را مي خواهي بداني . . ناچارم منتظر بمانم يا تو ميروي و من مي مانم و سنگي كه بايد سنگ صبورم شود يا من ميروم و تو مي ماني و غم خوردنهاي از روي ناآگاهي ات آنجا هم قول ميدهم آنقدر خوب باشم كه نشانت دهم تنها دانستنت كم ميكند از بار سنگيني كه به دوش ميكشم روزي ميرسد حتما روزي ميرسد كه بهم برسيم ياد آن جمله معروف دانشجويي بخير من از نزديك بودن هاي دور مي ترسم
[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 17:46 ] [ رویا ] [ ]
شعله آتش

حر گرما

سوز سرما، همه را به خاطرت بسپار.............

 بازگرد

   مرا هم به يادت نگهدار نه اينكه خاموش شوم نه 

                              من تمام ميشوم 

                                                                     تمام

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 16:33 ] [ رویا ] [ ]
مي خواهم آنقدر خاطرات خوب برايت بگذارم كه بعد از رفتنم  چشمانت را ببندي وبا فكركردن به آنها آرام بخندي.

بگذار زمين از هم شكافته شود

بگذار آسمان به زمين بيايد

بگذار تمام  ابرها درهم بپيچند

ما هردو با هم در برابر همه ي اين ها ايستاده و قامت هيچكداممان اندكي خم نمي شود ......

تازمانيكه دستانمان باهم است دلمان نمي لرزد من ترسم تنها از آن روزيست كه بي تو دلم در قامت شكسته ام بلرزد 

آنگاه  حتي اگر زمين از هم شكافته نشود

حتي اگر آسمان به زمين نيايد و ابرها در آسمان صاف و آبي با هم حركت كنند...

هيچكدام را نمي بينم

و همه ي آنها باهم دست به دست هم داده تا به ياد آورم آرزوهاي خوشي كه باتو داشته ام

 

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 8:5 ] [ رویا ] [ ]
18 روز ديگه يكسال ميشه ك از آخرين پستم ميگذره يعني اينقد درگير بودم كه وقت نكرده بودم بيام يسر كوچولو بزنم زندگيم خيلي پرمشغله شده گاهي فك ميكنم بزرگتر از اون سني ام كه هستم و اين اصن خوب نيست!!البته با بعضي بچه بازيام كه هنوزم نميتونم كنترلشون كنم خودمو لو ميدم...

تقويم 92 رو ورق ميزنم حداقل ي چيزايي نوشتم 

 وقتي تو ميروي

      بودنم را در برابرم ميگذارم

 وقتي تو ميروي...اينگونه ميشود...تنهايي ام را

                                          دلگرفتگي هايم را.... 

                                             شب زنده داري ميكنم...

 وقتي تو ميروي

             وقتي تمام من از تو پرشود..

             وقتي كه ميروي هم با تو آرام ميشوم

             بودنم را باخودت پركن...رفتنت را تحمل ميكنم

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 18:58 ] [ رویا ] [ ]

از روز ششم بعد از مردنت می نویسم

از روز ششم بعد از مردنت که یادهای شادی را که برای همدمانت ناتمام مانده مرور می کنند و دردهای التیام نیافته ای را که باقی مانده .

از زمانی می نویسم که می گفتی همه چیز به خودت مربوط است ولی اکنون تمام چیزها راجع به تو به من مربوط است حتی اینکه تنت را کجا باید بگذارم!!!!

از آن روزهایی می نویسم که باران می آمد،از آن روزهایی که صورتک شادی را به من دادی و فهمیدم که نباید کسی بداند.....

از خنده هایی که می شد،از لذت هایی که بود،از راه های چاره ای که نمی دیدی و با ترسی بچگانه فاصله ها را ذره بینی می دیدم و هنوز با گذشت همه ی این سالها هرگز نفهمیدم چرا نمی خواستی مرا به سیاره ی خودت راه بدی؟!!!!

حالا خانه ی تنهایی هایم را روی سنگ قبرت بنا می کنم و جاده ای که به قبرستان می رساندم را علامت گذاری می کنم تا هیچوقت از یاد نبرم تو را که بعد از مردنت با من زندگی کردی.

بعد از مردنت هم آغوشم بودی و این یعنی روز ششم بعد از مردنت که دانستم وسیله ای را که مرا به سیاره ی تو می رساند...

مردنت دردها را ،فاصله ها را بلعید و حالا نزدیک تر از تو در آن سیاره زندگی می کنم.

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 19:37 ] [ رویا ] [ ]
فاصله عشق و نفرت آنقدر کوتاه است که نمی توانی تصورش را بکنی!!

فکرش را بکن کسی که خیلی دوستش داری برود به سمت همان چیزی که خیلی ازش نفرت داری.مرزی که می ماند همان فاصله کوتاه است و چه دردناک است مرزی که لمسش می کنی!

[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 23:38 ] [ رویا ] [ ]
بچه که بودم آرزوهای عجیبی داشتم....یادم میاد آرزو داشتم که  سقف تختم کنترل داشته باشه که وقتی شب روی تختم دراز میکشم با یک دکمه سقف باز بشه و بتونم آسمون و ستاره هاشو ببینم....ای عجب دورانی بود آرزو داشتم یک روزی از توی باغچه خونه یک گنج پیدا کنم!!!!

یک بار توی باغ زیر درخت کاج یکی از اون کاجای خوشگل کاشتم فکر میکردم تا وقتی بیست سالم بشه اونجا حتما یک درخت کاج دراومده!!!!

بعضی وقتا فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم چه قدر کارای زیادی انجام میدم!!!

اینارو گفتم که فقط به خودم اثبات بشه یک زمانی آرزو داشتم!!یادمه اون موقع ها میگفتن آرزو بر جوانان عیب نیست....الان دیگه من همون جوونه ام اما فهمیدم اون جمله یکجورایی ایراد داره پس فک کنم باید اصلاح بشه من ترجیح میدم ب جاش بگم:آرزو مال بچه هاس جوانان یک فکری به حال خودشان بکنند چوت الان آرزو هم قیمتی دارد اگر پولش را داری بیا جلو آنهم به دلار اگر نه همانطور زور بزن تا خسته تر شوی.

[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 22:19 ] [ رویا ] [ ]
بعضی وقتا به خاطر اجرای نقش کمرنگ خودت تو جامعه ای که هرروزه اکثر مردماش نقش های پررنگ خاصی بازی میکنن احساس شرمندگی میکنی انگار تو آفریده شدی برای پافشاری در برابر عقده هایی که باعث زیست طبیعیه عده ای از ما بهترون میشه!!!

آهای عده ی از ما بهترون چند وقت پیش روزی رو میدیدم که شما نشسته اید و پشیمونید طوری که سودی نداره!!!اما الان در همین برهه زمانی به شما تبریک میگم چونکه  نه تنها اون روز رو نمیبینم بلکه روزی رو می بینم که همانهایی که همیشه نقش مقاومت رو بازی کردن همچنان همون مقاومت ایی هستن که با ولتاژهای گوناکون مدارا میکنن انگار مدام شارژ می شوند آنهم با روش القایی!!!!

یکی بیاید دست مرا بگیرد و رویم را به سمت همان نقطه ی روشن مبهمی بگیرد که امید واهی به آدم می دهد!!همان نقطه ای که با خاموشی اش مرگ این مقاومت ها حتمی می شود اما هرگز نباید طبیعی جلوه کند.

مقاومت ها مقاومت کنید اما نه به هر قیمتی بترسید از آنکه خیلی گرانتر از آنچه میپندارید تمام شود!!

[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 0:6 ] [ رویا ] [ ]
به یاد می آورم

 حرکت می کردم

سریع و سردرگم

و اکنون که توفقی آزاردهنده رسیده است...

به یاد می آورم

زمانیرا که شروع کردم بازی را با حرکتی بچگانه

و از سر شیطنتی بی جا و حرکتی ناشیانه

و اکنون

 نه انگیزه ای و نه هدفی برای ادامه و تمام کردنش ....

و می دانم

 چیزی نمی گویم زیرا میدانم که کسی درک نمی کند زنجیری را که راه نفس کشیدنم را بسته است!

دیگر به یاد نمی آورم نه حرکاتم را و نه احساسی

تنها به خاطر دارم حماقت هایی که از سر افکار مثبتی بود که دیگر فاسد شده و بی اعتبار

دنیای ما همین است شادهای احمقی که دیریا زود می فهمند بازی را باخته اند به هیچ

و این سرانجام جاییست که درست ها کنار غلط ها می سوزند به هیچ .....

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 23:17 ] [ رویا ] [ ]
خدایا به نظر کافی نیست!!چقدر نگران مخلوقات هستی و اعمال و کردارشان!!

چقدر آیات و واجبات و مستحبات....نگرانی از اینکه مخلوقی دستی از پا خطا کند!!

 نگرانی برای خلق کردن واجب تر نیست،برای اینکه اشتباه مخلوقی که آفریدی خلقی را به اشتباه اندازد.من نمی دانم چند نفر نگران خلقی هستند که نمی دانند اشتباه کدامست.. در حالیکه دائما می گویند  خدایا شکرت

                                  گاهی نادانی بهتر است از شکی است که اعتقاد آدم را بلرزاند.

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 22:56 ] [ رویا ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آدمیزاد بی غذا ، دو ماه دوام می آورد ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ بی "وجـــدان" ، خـیلی.. متاسفانه خیلی !
امکانات وب
فروش بک لینک